در
ادامه همه ی اون فکرام دارم میبینم مامانم داره همه ی همه زندگیش رو برای ما میذاره . هر چیزی ک بخواهیم مهیا هست ، تقریبا تا الان هرچی رو ک دیدم و دلم خواسته خریدم و آرزو و حسرت هیچ چیزی روی دلم نیست . ن فقط منم بلکه خواهر و برادرمم این مدلی هستن . از نظر مالی خدا رو شکر مشکلی نداریم . مامانم هر سه تای ما رو به شدت دوست داره . و جدا اصلا دلش نمیخواد تا ما ناراحت باشیم یا چیزی به دلمون بمونه . همه ی اینا اوکیه همه ی اینا چیزای خیلی خیلی خوبی هستن امل همیشه این مشکل هست ک یکم مامانم بی اعصاب هست و یکم بی حوصله . من بهش حق نمیدم و شدیدا هم از این قضیه عذاب وجدان دارم . شاید باید به خاطر همه ی اتفاقایی ک افتاده ب مامانم حق بدم اما نمیدونم چرا حس میکنم اون چون ی مادره پس باید همیشه سرحال و خوب باشه .
مامانم از بچگی ها و دوران دانشجوییش ی چیزایی تو ذهنش داره . ی مسئله هایی ک براش پیش اومده بوده بین خودش و مامانش و انگار اون روزا انقدر بهش سختت اومده ک همون دوران با خودش قرار گذاشته این چیزا برای ما پیش نیاد و واقعا پیش نمیاد ، اما گاهی ی رفتارایی بروز میکنه ک منت نیوفتادن اون اتفاقا رو ب سر ما میذاره هرچند دلم برای مامانم میسوزه ب خاطر اون دوران ولی از این آپشن رفتارش بیزارم.
خدایا کاش بشه مامانم رو خیلی زیاد محافظت تا خیلی زیاد برای ما حفظ بشه...
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد
تاريخ: دوشنبه
19 مهر
1395 ساعت: 16:20