|
آشفتگی های مدامم من یک دانشجوی پزشکی ساکن خوابگاه ...
112
بسم الله الرحمن الرحیم . یادتون هست گفته بودم شنبه قراره همراه س هم کلاسیم برم مشاوره؟! خب نرفتم . آخه دیدم منطقی نیست همراه اون برم . بعد یکشنبه بعد کلاس من برای م تو ی کافه نزدیک دانشگاه تولد گرفتیم . من قرار بود م رو ببرم . حسابی سوپرایز شد . تولدش دوهفته دیگ هست اما چون ن قراره بره زودتر گرفتیم . حسابی هم خوش گذاشت . بعدش رفتیم پردیس آزادی ، فیلم سارا و آیدا رو تماشا کردیم . انصافا فیلم مسخره ای بود . موضوع اش رو میگماااا ، واگر ن نحوه حس بازیگرا و اینا ب نوع خودش عالی بود . بعد من دودل بودم برم یا نرم چون بلیط برگشت قطار داشتم . ولی رفتم و در نهایت هم از قطار جا موندم (: اومدم برم ترمینال تاکسی گرفتم بعد راننده ی حالی بود. منم مثلا گوشیم زنگ خورد با مامانم ک حرف میزدم گفتم مامان ب شوهرم نگو از قطار جا موندم ناراحت میشه ، خودم میرم خونم بهش میگم و همینطوری صحبت ک ن باید برم خونه بگم و الان حوصله توضیح ندارم و اینا . بعد ک قطع کردم راننده میگه آفرین خانم گاهی صلاح ب نگفتن هستش ، چ زندگی هایی ک سر شکستن ی استکان از بین رفته و خلاصه نصیحت ک خوبه گاهی نگفتن . منم همش میگفتم چشم چشم . با مامانم و برادرم انقدر خندیدیم ب این موضوع ک اصلا حد نداشت . همون شب خواب دیدم ک با بابام داریم میریم مشهد ، من و مامانم و بابا . تو ماشین من گفتم بابا خسته شدی بده من . یکم جلوتر نگهداشت بعد ی دستبند خیلی قشنگ داد بهم گفت کادوی عروسی ن هست . تبریک بگو بهش . من گفتم اینو من دوست دارم ، یدونه دیگ براش میخریم . گفت نه دخترم ، این برای ن هست . برای ن ک تعریف کردم کلی خوشحال شد . برام جالبه ک بابام برای ن هدیه آورد . اون هیچ موقع ن رو ندیده و ن هم اصلا ندیده بابای منو . نشستم ک فکر میکنم میبینم غمگین تر از لحظهای ک باید سر سفره عقد بگم بله ، آدمایی هایی هستن ک وارد زندگی من شدن و میشن در آینده و هیچ کدوم بابای منو ندیدن ، از مردی ک قراره بشه همسرم تا بچه هایی ک من مادرشونم و دوستایی ک همراه خنده ی من میخندن و کنارم گریه میکنن و من باید تعریف کنم ازش . خیلی ها هم حوصله شنیدن ندارن . هرچی هم بیشتر از پانزده سالگی دور میشم میبینم بابا نداشتن چقدر سخته ...
(:
|
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد
تاريخ: شنبه
4 شهريور
1396 ساعت: 5:53