خرید بک لینک

درباره سایت

آشفتگی های مدامم من

امکانات وب

بسم الله الرحمن الرحیم ازمونم ب شدت سخت و وحشتناک بود . انقدر از نتیجه اش میترسم ک حد نداره .جدی جدی هم نگرانشم . وقتی برای ازمون داشتم تو کتابخونه مطالعه میکردم یکی از دخترای 92 ک با س هم اتاقیم کلی صمیمتداره اومد بهم گفت ک میخواد برای س جشن خداحافظی بگیره و خب س برای اینک نفهمه و سوپرایز بشه و یکشنبه بمونه دانشگاه فقط حرف منو گوش میده و از من خواستن ک یکشنبه برم تهران س رو نگه دارم . منم رفتم و قرار شد بینش برم ف رو ببینم . قضیه سوپرایز کردنش ک کلی پیچ در پیچ شد و کلی مسائل دیگ توش پیش اومد ولی حسابی خوش گذشت و عالی بود . ص هم بود ، من اولش تو حیاط وقتی کنار س بودم دیدمش انقدر هول شدم نگاهم بهش خیره موند ک یادم رفت داشتم ب س چی میگفتم ، مدام ی جمله رو تکرار میکردم ک باعث شد س بزنه زیر خنده ... تو جشن هم من کاملا مقابلش نشسته بودم ولی اصلا سرمو بالا نیاوردم ک ببینمش . حتی کیک و چنگال رو ک من ب بقیه میدادم رو من برای اونو ندادم . خودش برداشت . انقدر مثلا داشتم بهش بی توجه رفتار میکردم . تو ی عکسی من هیچی معلوم نبودم ، س گفت لبخند بیااا بیا لبخند منم گفتم بذار نباشم ، بخوام بیوفتم جالب نمیشه عکس ک باز گفت لبخند بیااا دیگ بعد ص دقیقا همین جمله رو گفت ولی یواش تر ... گفت لبخند بیااا دیگ ... من ک قشنگ وااا رفتم . بعد همچنان هیچی نگاهش نمیکردم . خودم میخندیدم و رحت بودم . بعد پاشد رفت . چون کار داشت و اینا . بعد موقع ناهار س میگفت لبخند ص چقققدر نگاهت میکرد . اون همش داشت تورو نگاه میکرد. من گفتم ن ، ص نسبت ب همه این مدلی هست گ گفت نخیر من کلی با این پسر بودم اصلا کسیو از دخترا رو ااینقدر نگاه نمیکنه س گفت بیا اینقدر حرف نزن . کاملا ص محوت بود . اما همون دختری ک منو برای مراسم صدا کرده بود وقتی ص پاشد رفت گفت کیکشو نخورد ک بره پیشه دوست دخترش واسه ناهار ... س همیشه بهم میگه واسه اطلاعتی ک یهو و بدون مدرک بهت یرسه خودت رو آشفته نکن . مثلا همین حرف اون دختر . س میگه من تقریبا میدونم ص با کسی نیست اما اون این رو زد اما من نباید بهش استناد کنم . از س خواستم عکسی ک من توش هستم رو تو اینستا نذاره چون بچه های سال پایین تر ک میبینن میان میشینن حرف درمیارن و اینا ... ولی بهم توجه نکرد . عکس رو گذاشت و حتی منو هم تگ کرد ... تا این حد ... بعد ص بهم ریکوئست داد . من اصلا داشتم پرواز میکردم . فالوش رو پذیرفتم منم فالوش کردم ... دیگ گفتن نداره ک از دیشب تاحالا هزاااااااااار بار همه ی عکسای پیجشو بالا و پایین کردم از شادی رو پای خودم بند نیستم . بعد جدا از همه ی اینا وقتی اون سه تا از عکسامو لایک کرد ک کاملا رو ابرا بودم :)) گفتم اینمه غصه خوردن منو از ص خوندید یکم خوشخالی هامو بخونید ... ف کاملا از فکر ع برون اومده ... الانم ی خاستگار داره ک نظرش نسبت بهش مساعده و خیلی خوب پیش رفته و حتی ممکنه بعد ماه صفر عقد ببنده ک ان شاء الله خوشبخت بشه ... دوتا از بچه های 93 هم بودن ک من باهاشون ی کلاس ترم سه داشتم ... ب شدت همو دوست داشتن و الان پیام اومد ک اون دوتا هم باهم عقد بستن و من بی نهایت براشون خوشحالم ... اینم ی پست با کلی حس خوب و خوشحالی

برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 12:17

صفحه بندی