خرید بک لینک

درباره سایت

آشفتگی های مدامم من

امکانات وب


آشفتگی های مدامم من
یک دانشجوی پزشکی ساکن خوابگاه ...


116

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز اصلا ص رو ندیدم . فقط فهمیدم تابستون رادیولوژی رو برداشته . ینی حس بهتری هم داشتم ک ندیدمش . اونم دم امتحانی ، ذهنم رو اذیت میکرد . امیدوارم ک حتی فردا هم نمبینمش . دیشب دوباره خواب بابامو دیدم . دیدم ی تیراندازی بزرگ شد بعد من و بابام تو ماشین بودیم.اسلحش رو در آورد و رفت . من جیغ زدم گریه کردم لباسش رو کشیدم گفتم تروخدا نرو بابا . من بزور پس گرفتمت ولی رفت و من تو خوابم از دست دادمش . بعد تو همون خوابمم دیدم ک تیر خورد ، دیدم ک زخمی شد .
هیچ آدمی نمیتونه وقتی ذهنت پر میشه از نداشتن بابات جاش رو پر کنه حتی دایی هایی ک خیلی خوبن . من حالم ی شهر دیگ دانشجو بود ، وقتی میومد وقت و بی وقت بابام میرفت دنبالش. هر موقع هرجا گیر میکردن شب و روز بابام میرفت و نمیذاشت جایی بمونن. حالا من دختر بیست و یک ساله ی اون مرد واقعا کسی نیست وقتی تنها موندم تو خیابون بیاد دنبالم . داییم گفت خیابون شلوغه تا بیام طول میکشه . فلان جا ماشین سوار شو و بیا . این مال وقتی بود ک من قبل یک ساعت تو ایستگاه تاکسی بودم و راننده ها هی بهشون در بستی میخورد و منو پیاده میکردن تازه من دیدم هوا تاریک شد زنگ زدم . قشنگ از گریه پر بودم . بعد همین بابای من ، همین بابای طفلک من همین داییمو وقتی دانشجو شد برد خوابگاه و نذاشت تنها بره . خب نمیدونم چی باید بگم . بابای من همه ی این کارا رو برای دایی های من کرد برای همشون . بعد حالا ک دختر خودش رسیده ب جایی ک نیاز داره دنبالش برن نیست . چقدر مسخره و چقدر ضایع ... ...

برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 17:51

صفحه بندی