آشفتگی های مدامم من
یک دانشجوی پزشکی ساکن خوابگاه ...
117
بسم الله الرحمن الرحیم
من اگ بیام اندازه ای ک دوستام تو دانشگاه رو دوست دارم معلوم کنم اول از همه میشن ن و س . بعد ع و م و ال بعدش نماینده دخترامون بعدم هم ب زوور و هزارتا تلاش بتونم ف رو جا بدم . ولی خب جا میدم دیگ . ولی نمیتونم خیلی زیاد و قد بقیه دوستش داشته باشم . چون آدم موقعیت رفتار کنی هست و ب شدت تو سختی ها جا خالی میده و رفتاراش حسابی برای آدم کنایه داره طوری ک آدم نمیتونه رو رفتارش و ارتباطش ب عنوان ی دوست برای همیشه اعتماد کنه . گفتم ک جزوه های ی سری از استادا جدید شدن ، م و ن قبول کردن ک بنویسن . بعد مجبووووور شدم جزوه آخر رو ب ف بگم . قششششششنگ پیچوند . ب جهنم هم ک پیچوند .
چیزی الان داره بیش از اندازه روان و اعصاب منو له میکنه کاری هست ک برادرم انجام داده و ب دنبال اونم دفاع مامانم از پسرش . اومده گوشی منو بررسی کرده همه پیام های منو خونده و با افتخار تمام رفته ب مامانم گفته . اونم ب من گفته . من هیچ موقع گوشیم رمز نداشته . فقط واسه عکسام رمز گذاشتم اونم واسه اینک اگ گم شد یا دزدیدنش وقتی کد ریست میکنن عکسا هم پاک بشه چون ب خونمون ، داخل فضای خونمون اعتماد داشتم عین احمقا . همیشه فکر میکردم میشه ب خونه اعتماد کرد ک خب ابله بودم . تو جامعه زن ستیز ما ک حتی زنان هم علیه زنان هستند و مامانم از من ناراحته ک چرا اعصابم خورد شده و حتی ازم خواسته ب پسرش نگم فهمیدم پرایوسی دخترونه هیچ معنایی نداره . حالا من تکون میخورم میرم یراست ب مامانم میگم باز افتخار کرده ب کار پسرش . اگ مامانم این کار رو میکرد برام مهم نبود چون سرپرست منه ، بزرگتره منه . ولی برادرم ن . اون هیچی نیست . نقشش تو زندگیم اینه ک منتظر باشم کنکور قبول بشه . برای برنده شدنش دعا کنم . حق نداشت این کار رو کنه . باز ذهنم پر شده از نداشتن بابام. میخوام بلند بلند گریه کنم صداش کنم بگم بیا . لطفا بهشت خدا رو رها کن و بیا طرف دار دخترت باش . بیا بگو ب این پسره ربط نداره تو زندگی من دخالت کنه . بیا بابا بیا لطفا بیا . بیا دوباره براش یادآوری کن تا تو رو دارم حق نداره ب من حرفی بزنه . مثل قبل بیا و طرفم باش . بیا و نذار بزرگترم بشه پسری ک از خودم کوچک تره و اوج مفید بودنش شده گشتن گوشی من .
وقتی همه چیه دنیا میشه ضد من ، همه خوبه هستن و من بده ، همه حق دارن و من حق ندارم دلم فقط میخواد برگردم خوابگاه . برم و حتی اگ اونجا مریض شدم و از مریضی مردم بازم برنگردم خونه .
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد