|
آشفتگی های مدامم من یک دانشجوی پزشکی ساکن خوابگاه ...
105
نوشتن بعضی چیزا ب اندازه همه دنیا انرژی میخواد ، همون مدلی ک گفتنش انرژی میخواد ، اون شبی ک داعش حمله کرد ، همون روزی ک من تو بیمارستان س و ص رو باهم دیدم ، س شب تو خوابگاه منو برد پشت بوم ، ی قسمتی ک ممنوع بود ، رفتیم اونجا نشستیم و س برام از دل احساسش و چیزی ک قبلا گذشته بود تعریف کرد ، همون اولش و دیگ ادامه نداد ، همون اولش انقدر سنگین و سخت بود انقدر نفسگیر بود ک من گریه میکردم ، خودش هم گریه میکرد . همه اینا رو ب من گفت تا من بشم منطقی مثل خودش اذیت نشم . دوست داشتن ص رو کنترل کنم ، نرسم ب جایی ک فقط بخوام دوستش داشته باشم ، نرسم ب جایی ک فقط بخوام ببینمش و برام مهم نباشه ک اون اصلا منو دوست داره یا ن ، فقط این نباشه ک بخوام ببینمش و توجه نکنم ب اینهمه از بین رفتن خودم . حرفاش خیلی منطقی بود ، انقدر زیاد ک من هرچی بهش فکر میکردم ذهنم بیشتر له میشد ، کل شب و فردا رو خوابیدم چون از شدت درگیر بودن ذهنم نمیتونستم بیدار بمونم ، همین باعث میشد نرم کتابخونه تا جایی ک میشد ، میرفتم شهر خودم و حتی تهران هم نمیموندم . چندباری ک ص رو تو دانشگاه دیدم ذهنم درد میگرفتم مثل همین حالا ک ب شدت اذیت میشم از یادآوریش . کنار همه اینا س اون شب ی آهنگ پر از استرس گذاشته بود ک خود آهنگ مسئله رو پر تنش تر میکرد |: جدا از همه ی حرفایی ک س زد ، خودم هم باید تلاش میکردم ک تلاش هم کردم . نرفتم سالن مطالعه و اون تایم هایی ک میدیدمش خیلی خودمو درگیر نمی کردم ، ولی غمگین میشدم . اما احساساتم ، احساس خودم وقتی ص رو میبینم اینه ک اونم حس خوبی داره ، ب من ... ولی اون حس علاقه شدید ، مثل علاقه من نیست ، ی حس خوشایندی ک کلا ممکنه هرکس ب هرکی داشته باشه ک مال اون نسبت ب من بُلد تر باشه ...
|
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 1:57