جُدا از اینک سلام دادم ، ی بسته بیسکوییت هم داشتم ، دادم بهش ... گفتم آقای دکتر ، نمیدونم گفت بله یا گفت جانم ، ولی از جا پرید ، منم بیسکوییت رو بهش دادم گفتم اینو شما بخورید ، گرفت و تشکر کرد ... نمیدونم چ انتظاری داشتم ک اون چیکار کنه یا در ادامه چی پیش بیاد ... ولی خب ی قدم برداشتم دیگ
مثلا شاید انتظار داشتم بیسکوییت رو برداره ببره خونشون ، یا مثلا بذاره تو کیفش همیشه بمونه یا هزار تا فکر الکیه دیگ تو سرم ... اما واقعیت اینه ک بیسکوییت رو گذاشته اینجا تو کتابخونه خودشم نیست ... همه اینا میشه دلیل های اینک خیال شیرین دخترونه ی من خامه ...
حالا هی ف بگ از کجا میدونی ، حسم بهم میگه ... ی حس قوی ...
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد