قبلا اینجا نوشته بودم ک دوستام ، دوستای خیلی نزدیکم، باهم ی گروه سه نفری دارن ک من توش عضو نیستم ، بعد چند وقت پیش میم اومد خودش ی گروه زد و منم تو اون گروه اد کرد ، بعد حالا این مدل شده ک من فقط هستم. حرف میزنم و حرف میزنیم ، ولی واقعا کسی ب حرفای من توجه نمیکنه . کلا بحث بحث خودشون سه تاس . منم چیزی میگم ، زیر پیام من ، پیام هم دیگ رو ریپلای میکنن و جواب میدن ک قشنگ من بفهمم با من نیستن . منم همیشه همیشه تلاش میکنم سوالایی ک جوابشون رو میدونم بگم. یبار ن ، دوتا سوال پرسید، از ف ، بعد نزدیک ی ساعت ف جواب نداد، من جواب دادم. بعد وقتی ف اومد گفت ، لبخند خانم فرمودند.خب ب من چ تو نبودی.
کلا حسم ی مدلیه.دیگ نمیخوام تو اون گروه حرف بزنم.برای اونا ک تفاوتی نداره.شاید حس خودم بهتر بشه.
شاید خواست خدا بود ک من ی ترمم جا ب جا بشه تا از دوره جدید ک میشه فیزیوپاتولوژی کنار اینا نباشم.
وقتی ترم بعد برسه ، من خود ب خود خیلی از درسا رو ندارم با اینا ، ترم بعدم بیشتر ، و ترم بعدیش کلا اونا میرن جای دیگ و من جای دیگ ، شاید از ترم هفت باز ببینمشون ، اما قطعا اندازه همه دنیا بهم ربط نداریم و رسما جدا شدیم.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد